آیا تازگی ها دیده ای که آدمها میکشند؟
گلوله ها حرف میزنند؟چشم ها تجاوز میکنند؟حرفها هتاکی میکنند و میشکنند؟
دستها چنگ می اندازندو خفه میکنند؟
آیا دیده ای که آدمها از گلوله بیشتر میکشند؟کلمه ها تکه تکه میکنند.جمله ها شکنجه میدهند.شلاق نوازش میکند.خدا حسودی میکند و زندگی بازی میدهد و من و تو بازی میکنیم نقش اسلحه و تانک و گلوله و شلاق را.نقش خدا و سرکوب را نقش سانسور و آدم را.
میکشیم میزنیم له میکنیم حسودی میکنیم و آدم میشویم!
به چه می اندیشی؟
تو چه می خواهی از این تاریکی
پلکها بر هم نه ،
دستهایت بگشا،
من تورا خواهم برد
سر جویی که در آن معرفتی موج زند،
سنگها آینه گون ،
رمزهرمعنویت را به تو پاسخ بدهد.
چه زلال است این آب ،
چه خنک می شوی از آبتنی در این رود
من و تومست شدیم،
از شرابی که طبیعت انداخت!
تو بیا تا برویم پشت آن کوه بلند،
زیر آن برف سپید،
چه شکوهی جاریست،
همه جا خاموشی ،
همه جا یکرنگ است،
و سکوت خنکی پشت لبهای من و تو ماندست...
هیس...! هیچ مگوی
این سکوت روشن، رمز جاوید میان من و توست
شاعر: پویا بی ریا
3/1/87
خدایا دلم پر از آرزوهای بزرگ است ، اما دستم خالی ... یا دستم را با کرمت پر کن یا دلم را از آرزو خالی ...
کوروش بزرگ
کارش شده بود هر روز با امید چشاماشو باز کنه و به زندگی که با بیرحمی تمام باهاش رفتار میکرد لبخند بزنه
جلوی آینه میشستو موهای خرمایی بلندشو شونه میزد و کوله بار آرزوهاشو نگاه میکرد تا نکنه چیزی ازش کم شده باشه
گاهی وقتا نداشتن یه سری چیزا بهتر از داشتنشونه
تنها همدمش مداد رنگی هاش بودند
نقاشیهاشو از چشم آدما پنهان میکرد که نکنه یه وقت رنگاش تیره و کدر شن
با عوض شدن فصلها تمام اتاقشو به رنگهای اون فصل نقاشی میکشید
و با پرندها ی مهاجر سفر میکردو با آب هم صدا میشد و با رنگین کمان هم رنگ.
بوی بارونو میکشید و برف رو با دستاش توی اتاق میریخت.
گاهی وقتا هم با برادر کوچیکش که به نظرش تنها موجودی بود که دوستش داشت کارتون میدید.
و خودشو جای پرنسس هایی که تو کارتونا با پلیدیا میجنگیدن میذاشت.
البته با این تفاوت که خیلی اوضاعش بدتر از اونا بود.
نه خبر از فرشته ی مهربون بود و نه قلم جادویی و پرنس با اسب سفید.
و آخر هیچ کدوم از قصه هاش خوب و خوش نبود.
نه مثل سیندرلا میتونست با موشا حرف بزنه و نه مثل سفید برفی هفت تا کوتوله پیدا کنه که بهش کمک کنن و نه مثل راپونزل یه قلم جادویی که بتونه باهاش هر چی میخوادو بکشه و طلسم جادوگرو از بین ببره.
تنها چیزی که داشت یه اتاق بود که پنجرش به حیاط خلوت باز میشد و کلی آرزو و یه عشق پنهان واقعی
البته دادش کوچولوشو دوست داشت با این که میدونست اونم دوسش نداره
فقط رویاهاش بودند که بهش وفادار بودن
22 سال از زندگیش میگذشت آدمهای زیادیو میشناخت آدمهایی که از بچگی بهش گفته بودن بالاخره همه چی یه روزی درست میشه
اما اون روز از تقویم زندگیش کاملا پاک شده بود
خبری از پدرو مادرش نبود. اونا وقتی به دنیا میاد رهاش میکنندو میرن
اون تنها با یه عده آدم غریبه که ازش متنفر بودن زندگی میکرد و چون اون آدما ازش نگهداری میکردند در برابر درشتی هاشون صبر میکرد. چون پای رفتن هم نداشت
جای موندن هم هر لحظه براش تنگ تر میشد اما بازم لبخند میزد و شبا به یاد عشقش چشماشو میبست
و میرفت به تپه های زرد و از مسیر همیشه سبزش عبور میکرد
خودشو به باد میسپرد و با برگها مسابقه میداد
روزا از پی هم میگذشتن و سارا تنهاو تنها تر میشد
تمام وجودش در آرزوی یه حرف قشنگ پر میزد. یه احساس ، یه تماس از روی عشق ، یه بوسه و...
بعضی از کلمه ها برای اون معانی متفاوتی داشتن. یک کلمه محبت آمیز ساده اون رو به آسمونها میبرد و میتونست تمام سرنوشتشو تحت
تاثیر قرار بده اما تنها چیزی که اطرافش شنیده میشد بوی تنفر میداد
گاهی وقتا باد یه قاصدک و میاورد تو اتاقش و سارا با تمام وجودش با قاصدک حرف میزدو بهش میگفت که بره و حرفاشو به گوش معشوقش برسونه و بهش بگه که تنها روزنه ی امیدش.
ازعشقی که هیچ وقت فرصت گفتنش رو نداشت به قاصدک میگفت و از اون میخواست که پرواز کنه و قصشو به گوش همه برسونه .
عشقی که ا زجنس آفتابو بادو مهتاب بود و معشوقی که هیچگاه حاظر به شنیدن صدای بادو دیدن نور آفتابو ومهتاب نبود
آخه طلسم جادوگر فقط از دو راه باطل میشد
یکیش عشق واقعی بود و دیگریش مرگ
بهار و تابستان گذشت و پاییز اومد
پاییز رو دوست داشت اما اون با تمام بیرحمی فقط به فکر معامله اش با سارا بود
باز مثل هر سال تمام آرزوهاشو در عوض یک چیز با خود برد
و زمستان را جایگزین خود کرد
اون سال زمستان از همیشه سپیدتر و سرد تر بود
خبری از قاصدک نبود و تمام اتاق سفید شده بود
تنها نقشی که روی دیوار مونده بود نقش دخترکی بود که با نگاهش به پشت سر در راه رفتن به سمت افق بود
و از اون نقش بوی بهار می اومد!